میان خاطراتم به دنبال کسی می گردم ، کسی که دلم را بی هیچ بهانه ای شکست..
نویسنده :آرتان
تاریخ:جمعه 28 آبان 1389-01:22 ق.ظ

بخاطر تو

به نام خدا

دوست دارم اما نمی تونم بخاطر تو موقعیتمو از دست بدم.....

گاهی وقتا به حال خودم افسوس میخورم که چرا من هم چنین کاری نکردم و به خاطر کسی که دوستش داشتم موقعتهایی رو که داشتم از دست دادم ... ولی خوب چیکار کنم دوسش داشتم من که نمی دونستم اینجوری میشه و اینجور جوابمو میده ... با این همه من اینو باور دارم که بر سر قولم بودم  و بخاطرش از موقعتهایی که پیش روم بود به راختی گذشتم ولی اون آخر سر بهم این جوابو داد ... کاش... و این یعنی اسن که عشق و مجبت یعنی کشک یعنی هیچ یعنی همه چیز پول .....




نویسنده :علی سلیمی
تاریخ:سه شنبه 25 آبان 1389-11:10 ب.ظ

جــــــدایـــــی

جــــــدایـــــی

روزهای جدایی
پر از دلتنگی
 چشمها منتظر به راهی
شاید بیاید  مسافری ،

پژمرده بر دست گل سرخی ،
در انتظار
شاید ببارد بارانی ،
فارغ از دنیا لب جاده ، خسته مجنونی
شاید بیاید بر گذار  لیلایی 
شاید............شاید هم ....... ،
شب تنهایی
باز هم دلتنگی
و دستانی
که می خواهند ازآسمان ستاره بچینند
و چشمانی
که از حسرت  جای باران می بارند
تا گل سرخ پژمرده شاید جان گیرد
و دوباره
مجنونی ، به ماه چشم دوخته
شاید بیاید از دور لیلایی
شاید........... شاید هم .........

(علی سلیمی)



نوع مطلب : شعر 

نویسنده :علی سلیمی
تاریخ:سه شنبه 25 آبان 1389-01:54 ق.ظ

امروز تولدمه

به نام خدا

روز 25 آبان 1364 بود یه روز پاییزی ،چنین روزی بود، من قدم در این دنیا گذاشتم ... زندگی شروع شد با همه خوبی ها و تلخی هایش و گذشت ... روزهایی بود که هنوز هم در حسرت آنروز ها مانده ام که کاش می شد باز هم به آن روز ها برگشت ... ای کاش می شد. افسوس که زمان هیچ کلیدی یا عقربه ای مثل ساعت ندارد که آنرا بکشی عقب تر و در آن روز ها بمانی و دیگر نیایی ، اما نمی شود چون زندگی به مانند یک خیابان یک طرفه است که هرچه پیشتر می روی دیگر راهی برای برگشت نیست و نمی توان به عقب برگشت.

یاد خاطرات گذشته ام افتادم ، خاطراتی که دلم برایشان تنگ شده و هر وقت یاد اون روزها می افتم اشک در چشمانم جمع می شود... کاش بزرگ نمیشدم و قدم در این دنیای هزار رنگ بزرگ تر ها نمی گذاشتم ، دنیایی که پر از رنگ و ریاست ، آدما حاضرن به خاطر چیزی که خودشون می خوان دروغ بگن ، دل دیگری رو بشکنن یا حتی به خاطر امیال بیهوده خود جنگ و جدال راه بیندازند ... کاش بزرگ نمی شدم ... دست خودم نیست دنیای آدم بزرگ ها را دوست ندارم ... چون با دروغ و ریا آمیخته شده ... بچه که بودیم شاید با دوستمون دعوا می کردیم ولی بعد همون به قولی دعوا بازم با هم آشتی بودیم ... تو دنیای بچه ها دروغ یه واژه گمنامه چون دل بچه ها مث آب زلال صافه.

یادش بخیر ....  الان منم جزوی از این دنیای پر از رنگ و ریا شدم و هیچ دری برای فرار نیست باید ماند ... من ماندم و دلی که به دست  کسی که واقعا از ته دل دوستش داشتم  شکسته شد ... هنوزم با گذشت این چند وقت از آن روزها هنوز هم دلم به درد میاد وقتی یادم می افته ... کسی که پول رو به دل من ترجیح داد ... شایدم حق داشت دل که پول و نون و آب نمیشه درسته.... می گفت دوست دارم ولی این دوست داشتن باعث موندن نشد چون طرف مقابل با اینکه از من هم بزرگتر بود و 10 سال فاصله سنی با اون داشت به خاطر پولش منو تنها گذاشت ....

امروز وارد 25 سال از عمرم میشم عمری که روزهای خوشش کمتر بود ... و حال من با اینکه در دنیای آدم بزرگ ها هستم سعی کردم مثل اونا نباشم و نخواهم شد .... امروز برخلاف سال قبل خیلی ها تولدمو بهم تبریک گفتن و این باعث خوشحالیم شد و از یه طرف هم ناراحت شدم بخاطر اینکه بعضی خاطرات به یادم افتاد.... و در آخر خودم هم به خودم تبریک میگم...

:)



نوع مطلب : یه روزی 

نویسنده :علی سلیمی
تاریخ:یکشنبه 23 آبان 1389-10:56 ب.ظ

دنیامی بیرد تالادین

بیرگون
سس سیزدن، بهانه سیز
گئتدین،
بیلمه م کی نئجه اولدی ...
دنیام بیردن تالاندی
منیله اوچماغی خوشلامادین؟
دیلکلریمی سن یامان تالادین ،
سن گئتدین اورگیم یامان سیندی
ییخلدی دنیا باشیما بیردن...
 زامانلار سووشدی سنین گئتدین گونلردن
آما هنوزدی اورگیم ده بیر یارا وار
سینیخلارین یری دی کی
آغریر هردن یادیما دوشدوهجه سن

لطفا نظراتتون رو دریغ نکنین....




نویسنده :علی سلیمی
تاریخ:یکشنبه 23 آبان 1389-12:27 ق.ظ

خلاصه ی تموم قصه های دنیا

به نام خدا

سلامی دوباره بازم از خودم یه شعر خذاشتم که امید وارم خوشتون بیاد ... فقط لطفا نظراتتون رو بنویسید خیلی خوشحال میشم اگه انتقادی داشته باشید که بهم کمک کنه برا بهتر نوشتنم ....

خلاصه ی تموم قصه های دنیا
یکی بود
یکی نبود
زیر گنبد کبود
غیر از خدا هیشکی نبود
قصه فقط همین بود
یکی عاشق
یکی دیگه معشوق شد
آره قصه فقط همین بود
یکی رفت
 اون یکی موند
آره قصه فقط همین بود
آخرش
 بازم قصه تموم شد
باز کلاغ قصه،خسته نصفه های راه موند
آره آخر قصه هم همین بود

(علی سلیمی)



نوع مطلب : شعر 

نویسنده :علی سلیمی
تاریخ:جمعه 21 آبان 1389-11:41 ب.ظ

عشق

به نام هستی بخش جهان

....راستش گاهی وقتا یه شعری می نویسم که یکیشو براتون میذارم... لطفا نظرتون رو هم درمورد شعرم بگین... بسیار خوشحال میشم.

عشق یعنی
عشق یعنی نیایش با خدا ، پیاده
تا اسمانش ، اشک ریز

عشق یعنی انتظار
ذکر این جمله :
((شاید این جمعه بیاید ، شاید ....))
بر لب هر روز

عشق یعنی
دلتنگی وقت غروب
انتظار لحظه دیدار
تا بیاید آن روز

عشق یعنی گل سرخ
با شوق دیدار و
درد شیرین ِ خار ِ ریز

عشق یعنی خواب شیرین
در هجوم درد هجران آن عزیز
عشق یعنی...




نویسنده :آرتان
تاریخ:چهارشنبه 19 آبان 1389-01:21 ق.ظ

Seni Benim Kadar Kimse Sevemez

Sana ben söylemedim mi
Seni benim kadar kimse sevemez diye
Sana ben söylemedim mi ha
Söylemedim mi
Demek ki sen bana hiç inanmamışsın
Demek ki sen bana hiç güvenmemişsin
Oysa ben oysa ben ne çok sevmiştim seni
Gecenin gündüze kavuştuğu an gibi sevmiştim ben seni
Nasıl yanmıştım ben sana hemde nasıl yanmıştım
Vezüv yanardağı benim yanğınlığımın yanında
Sanki zemzem suyuyla yıkanan bir yürek olurdu herhalde
Ve sen gittin gittin ulan gittin
Arkana bile bakmadan gittin

برای مشاهده کامل مطلب روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب


نویسنده :آرتان
تاریخ:سه شنبه 18 آبان 1389-09:11 ب.ظ

زندگی می کنم حتی بی تو

دل من مانده در این تنگ قفس
هی زند مشت بر این سینه ی تنگ
زند و موید و گوید که منم
آن که از دست غمی بس خوشان
(صمد بهرنگی)

....راستش دوستام میگن مطالبی که مینویسم تلخه یه کم ، درسته ولی خوب چیکار کنم دست خودم که نیست وقتی میخوام بنویسم نمتونم غیر از اون چیزی که دلم میخواد بنویسم بازم با این همه سعیمو میکنم که تلخ ننویسم ... کاش این اتفاقات برام نمی افتاد ... چون نمی خواستم کسی رو که دوسش داشتم و ... کسی که مدتها بود همیشه رویاشو می دیدم و باهاش زندگی می کردم از پیشم بره... خوب چیکار میشه کرد اون خودش رفت و منی که دوسش داشتم حتی کم مونده بود به پاش بیفتم ولی خوب خودش نخواست و رفت ... چون می خواست با کسی که پول زیاد داره و ماشین فلان و خونه تو فلان منطقه و ... ازدواج بکنه (به قول داییم پس ائن با پول اون طرف ازدواج کرده نه با خودش) و با این کار تمام دنیا و آرزوهای منو خراب کرد و منو با یه دنیا تنهایی تنها گذاشت ... با این همه بازم زندگی به پایان نرسیده و باز هم زندگی رو خواهم ساخت و به تمام آرزوهام - بجز یکیش که بودن اون بود - می رسم چون قول دادم به خودم... یکی از دوستام گفت انشاالله یکی بهتر از اون بهت میرسه ... گفتم تا این دل داغون بهتر بشه و بخواد به یکی اعتماد بکنه یه کم کار میبره... ولی بازم سعی می کنم خودمو پیدا کنم و به امید خدا و کمکش به جایی میرسم که یه روزی اگه منو بازم دید که حتما میبینه غصه بخوره و به اشتباهش پی ببره که زندگی همش پول نیست شاید یک رکن باشه که در جامعه امروزی به نظر خود من هست ولی محبت و عشق و همدلی بالاتر از پوله با پول خیلی کارا میشه کرد و همیشه میشه بدستش آورد ولی هیچ چیزی جای محبت و همدلی رو نمیده و هیچ وقت با پول نمیشه محبت رو خرید ... و تنها یک چیز میتوانم به او بگویم : یک روز کسی که با او هستی حقیقت را خواهد فهمید آنروز شاید امروز باشد شاید فردا و شاید چندین سال دیگر ... من هم زندگی خواهم کرد بی تو و شرایطی به وجود خواهم آورد تا کسانی که باورم نمی کردند به داشته هایم غبطه بخورند....

((مرگ خیلی آسان می‌تواند به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته
اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می‌شوم، مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری
در زندگی دیگران داشته باشد ...)) (صمد بهرنگی))

 



نوع مطلب : یه روزی 

نویسنده :آرتان
تاریخ:دوشنبه 17 آبان 1389-11:45 ب.ظ

اورگیم داریخاندا

به نام خدا

برا اونی که رفت و با بار سنگین نبودنش روی دلم  تنهام گذاشت ، اونی که شکست دلمو حتی بدون اینکه نگاهی هم بکنه... و رفت ...

اورگیم داریخاندا
عکسیوی گوتوروب
قویورام اورگیمین اوستون
گوزلریمدن یاش آخا آخا
عکسیوی سینه م اوسته قوجاخلیب
اوز اوزومله دییرم اورگیمه
داریخما...داریخما.. داریخما.....
بیرگون دوران دونر
داریخما....

آره روزگار میگذره ، شاید الان رفتی ولی یه روز یه جایی به همدیگه مرسیم همیشه منتظر اون روز میمونم و همونجور که گفتم و میگم حلالت نمی کنم ... دل من حقش این نبود که بشکنه....

(شعر:علی سلیمی)



نوع مطلب : از همه جا 

نویسنده :آرتان
تاریخ:یکشنبه 16 آبان 1389-04:12 ب.ظ

صداقت،شرافت و انسانیت

به نام خدا

دلم گرفته است...روزگار غریبیست ، روزگاری که دیگر کالایی به اسم صداقت و شرافت نایاب شده و آدمها خوب بلدند دل بشکنند بی هیچ بهانه ی موجهی... پول جایگزین شرافت و صداقت شده است برای بعضی ها پول مهمتر از صداقت و شرافت است... حاضرند بخاطر پول صداقت و شرافت خود را زیر پا بگذارند. با آنها که اینگونه اند می گویم تا به یاد داشته باشند همیشه پول به دست می آید همیشه ولی شرافت و صداقت هیچ وقت به راحتی به دست نمی آید...

روزگار غریبیست ای دل....

دلم می خواست عشقم را نمی كشتند
صدای آرزویم را –كه چون خورشید تابان بود- می دیدند
چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند
گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی كردند
به باد نامرادی ها نمی دادند
به صد یاری نمی خواندند
به صد خواری نمی راندند
چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند
دلم می خواست یكبار دگر او را كنار خویش می دیدم
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم،
دلم یكبار دیگر همچو دیدار نخستین ، پیش پایش دست و پا می زد.
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو می كرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می كرد
دلم می خواست دست عشق –چون روز نخستین- هستی ام را زیرو رو می كرد!



نوع مطلب : شعر  یه روزی 

نویسنده :نجوا
تاریخ:جمعه 14 آبان 1389-06:41 ب.ظ

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم

دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم
 شیشه قلبم آنقدر نازك شده كه با كو چكترین تلنگری میشكند
 دلم می خواهد فریاد بزنم ولی واژهای نمی یابم كه عمق دردم را در فریاد منعكس كند
 فریادی در اوج سكوت كه همیشه برای خودم سر داده ام
 دلم به درد می آید وقتی سر نوشت را به نظاره می نشینم كاش می شد پرواز كنم پروازی بی انتها تا رسیدن به ابدییت...................
 كاش می شد در میان هجوم بی رحمانه درد خودم را پیدا كنم
 نفرین به بودن وقتی با درد همراه است
بغض کهنه ای گلویم را می فشارد به گوشه ای پناه می برم
ای کاش باز هم کسی اشکهایم را نبیند.




نویسنده :علی سلیمی
تاریخ:جمعه 14 آبان 1389-02:04 ب.ظ

اصلی کرم شعرینه بیر حاشیه

اصلی کرم شعرینه بیر حاشیه

" کرم دئیه رمن بیر سفیل صییادام
هر مارالا تور آتارام مار گلی
یار باغینین بولبوللری اوخویور
بیزیم یوردا سئیره ده یوخ سار گلی"

ائوده بیر ایل آه چکرم خبر یوخ
ائودن چیخام ، من اویانا ، یارگلی
تای - توشلاریم ، چوله چیخا، گون چیخار، 
من چیخاندا یاغیش گئتسه ، قارکلی  
یازیغ قوزوم !آجلیغا دوز ، داریخما،
بوگون - صاباح باهار گلی ، بار گلی  
بیزه گله - گلمیه ، بیر کال اییده،
قونشوموزا هیوا گلی ، نار گلی
خان ایوئینه ، شئر گله ، قویروق بولار
بیزیم ائوه، کور ایت گله ، هار گلی .

برای مشاهده کامل مطلب روی( ادامه مطلب )کلیک کنید


ادامه مطلب

نوع مطلب : شعر 

نویسنده :آرتان
تاریخ:پنجشنبه 13 آبان 1389-12:18 ق.ظ

حرفهای نگفته

به نام او که آفرید

ما کیستیم...؟
از عشق دَم میزنیم وپاکی،
ما عشق،بدوی ترین صفت بشری را،
گم کرده ایم.
پس بی دلیل نیست که در آستینمان،
و در لای کتفمان،همواره خنجریست_ به پنهان......
(نصرت رحمانی)

حرفهای زیادی هست که نگفته در ته دلم مانده است...حرفهایی که برای نگفتن بهتر است.. از او از خودم و از دلی که این وسط به دلیل بیهوده ای شکست...فقط به این دلیل که باغچه کوچک ما سیب نداشت...او می خندد و من هر روز با این دل شکسته و خراب می گردم پی مرحمی...

نمی دونم چرا رسم آدما اینجوریه ... من که دل کسی را نشکسته بودم چرا دلم راشکستند... چرا؟ چرا کسی که دیروز میگفت میمیرم برایت امروز بی هیچ بهانه ای تنهایت می گذارد...چرا؟

شاید هم حق با آنها باشد ، شکستن دل کسی چیز بی اهمیتی است... مهم دل اوناس که خوشن... مهم اینه که وقتی موقعیت مناسبی پیدا کردن برن طرف اون ... مهم نیست که دیروز چی گفتن و امروز دلی رو شکستن... مهم نیست.

کاش می توانستم ازش متنفر باشم... کاش ...ولی نمی توانم ... حرفهایی در گوشه دلم هست که نمی گذارند متنفر باشم حرف هایی که برای نگفتن بهتر است.... 



نوع مطلب : یه روزی 

نویسنده :آرتان
تاریخ:چهارشنبه 12 آبان 1389-01:37 ق.ظ

پاییز

من زاده پاییزم و پاییزم

زرد چون روزهایش...

آره من متولد فصل پاییزم و مثل همین فصل زرد با همه قشنگیاش منم زرد شدم ، خزان به سراغم آمده است...کسی که خود مرا میشناخت و می دانست که تاب خزان ندارم خود مرا شکست و خزان را بسویم فرستاد...صدای شکستن قلبم را زیر پایش شنیدم...نمی دانم او خود نیز شنید...هنوز هم هر وقت یادم می افته باز هم میگیره دلم...با خودم میگم کاش باغچه کوچک ما هم سیب داشت...کاش...

کاش یکروز دلش بشکند تا بداند که شکستن چه طعمی دارد...کاش...در آن لحظه صدای شکستن دل من هم به گوشش برسد.تا دلش بیشتر به درد آید و بداند که با دل من چه کرد..کاش



نوع مطلب : یه روزی 

نویسنده :علی سلیمی
تاریخ:چهارشنبه 12 آبان 1389-01:22 ق.ظ

جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


نوع مطلب : شعر 



  • تعداد صفحات :11
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11