می روم ولی دوباره خواهم آمد
به نام حالق هستی
تسبیح در دستانش آرام آرام زمزمه می کند ... ذکر می گوید زیر لب مادر بزرگ مهربانم ... مادرم صدایم می کند برای ناهار و من غرق در تفکرات دور و دراز خویش هستم . چند ساعت دیگر من بدون اونا باید روز ها را سر کنم ... پدرم هنوز از سر کار نیومده چقدر دلم برایش تنگ شده با اینکه چند ساعتی نیست که ازش دورم ... باید بروم به سفری دور باید از خیلی چیز ها بگذرم شاید در این سف خودم را پیدا کرد ... شاید دردهای قلبم تسکینی یابد ... ناهار خیلی چسبید بهم ... زندگی شاید همین باشد ... در بازگشت از این سفر خودم را خواهم ساخت ... بر چفت دروازه قلبم قفلی خواهم گذاشت تا هر کسی داخلش نشود آنقدر می خواهم بال بروم که برخی ها که دوستم دارند خوشحال شوند و کسانی که مرا نخواستند حسرت مرا بکشند ... مادربزرگم را نگاه می کنم و او با تمام وجودش که پراز محبت بیشمار است نگاهم می کند و می خندد ....
و من خواهم آمد .....
آخرین روز ها
به نام خدا
مثل بیشتر نوشته ها می نویسم که شب از نیمه گذشته و چند ساعتی به صبح نمانده و من هنوز بیدار نشسته ام با تنهایی خود خلوتی کرده ام و باز در میان خاطرات دیروز می گردم ... خاطراتی که لحظه لحظه هایش عمری بود که گذشت ... میگن امروز رو بچسب اونا گذشت اما کدوم امروز ؟باید باشد تا بچسبم یا نه؟این روزها دلم هوس دیروز را می کند .... چه شد آن روزها؟چرا تنهایم گذاشت؟چرا؟وهزارن چرا ی دیگر ....
بغض
به نام خدای سادگی ها
چشمامو میبندم تا اون نبینم ولی نمیدونم چرا احساسش می کنم وقتی نزدیکمه و همون لحظه خیالم پرواز میکنه تا با خاطرات باشه . خاطراتی که با همه شیرینیش بازم مث یه کوه روی قلبم سنگینی می کنه و وقتی یادم میفته دلم هوای نفسش می گیره و احساس خفگی می کنه ، انگار دنیا با تمام بزرگیش بازم کوچیکه برام و جایی برای نفس کشیدن نیست ، چشمام پر میشه از همه دلتنگیا و یه چیزی پشت گلوم گیر میکنه ، میشه بغض .گاهی دلم میخواد این بغض رو بشکنم و فریاد بزنم که خسته شدم از دنیا اما گاهی بغض نمیشکنه و دوس دارم نفس هم نکشم ....
کاش می شد تمام روزهایی را که باتو بودم پاک کنم از صندوقچه خاطرات.به جای اسم تو نقطه چین گذاشت .کاش می شد به جای پر کردن جای خالی چشمات عکستو از خاطره هام پاک می کردم ..
کاش می شد
می نویسم
به نام او که زیبا آفرید
می نویسم برای خودم ... برای کسی که رفت . می نویسم چون چاره ای ندارم جز نوشتن ، می نویسم شاید دردهای دل خسته م کمی آروم بشن . آخه بعضی وقتها خیلی چیزا رو نمیشه به کسی گفت و آروم شد .. حرف هایی که فقط مخصوص خودت و هیچ کس درک نمیکنه که چرا این حرف ها رو میگی ... می نویسم برای کسی که منو تنها گذاشت با سالها تنهایی که روی قلبم سنگینی می کنه ، می نویسم برای کسی که بی هیچچ بهانه ای دلم رو زیر پاش له کرد و فت . شاید یه روزی گذرش اینجا افتاد و نوشته های منو دید با اینکه میدونم هیچ وقت نمیاد چون میدونه که چیکار کرده باهام با دلم . دلی که بخاطرش حاضر بود همه کاری بکنه ولی نخواست ... اما با این همه رفت فقط بخاطر راحتی دل خودش دل منو بخه چند سکه فروخت .. اما کاش می دونست که ذره ای از محبتش رو به سکه ای نمی فروختم . کاش می دونست ...
گذشت آن روزها و بخاطرات پیوست اما هر لحظه که به یادم می افتد انگار همین دیروز بود که دوستش داشتم و تمام احساساتم رو زیر پاش می ریختم ... گاهی وقتها احساس می کنم تمام محبتم رو اسراف کردم اما دلم میگه نه چون دوسش داشتم .
اون رفته و من تنهایی خودم که مثل کوهی رو قلبمه سر میکنم .بعد اون دیگه اون احساسی رو که نسبت به اون داشتم به کسی ندارم ، نمی دونم چرا ولی کسی مثل اون برام نمیشه . میذونم اون رفته و دستش تو دست یکی دیگه س و حتی براش اهمیتی نداره که من زنده ام یا نه ، با همه این ها باز هم گاهی دلم براش تنگ میشه ......
بزنم یا نزنم؟
غمی غمناک







