چوبه ی دار زمان
یا خدا*
یا ناخدا
ماندن - چرا اندیشه شد ؟!
چوبه ی دار زمان - هر آن - سرای چشمهایت
بیگناهی - عاشقی - رفتن - چرا افسانه شد ؟!
جزر و مد روز و شب - بی شک ندارد تازگی
جاهلی - غارتگری - خفتن
چرا اممامه شد ؟!!!!!!!
بانگ یا الله
سالها - درد دلم را - خاک خورد
کوه و صحرا را - به پیشش - قطره ایست
باد خوشبختی - به دورش - سجده زد
بانگ یا الله - آن هم - خواب برد
رفتگان باز آمدند
رفتگان - باز آمدند
زخم ها - غم - رنج ها
این سپیده - باورش - کار سفیست
پس کجا ماندی - تو ای - باران ببار
شوی این - عمر عزیز - تخت روان
رنگ سرخی را جست
آسمان را نگریست
رنگ سرخی را جست - اشکهایش جمع شد
ماه هم تنها نیست
یاد مادر افتاد - گرمی آغوشش - همچو شمعی می ماند
باد سردی - در کنج خیابان پیچید
گونه هایش - رنگ سرخی را دید
شب دراز و سرخ یلدا* مبارک
غریب کم پیدا
دمی سلام کن از - این غریب کم پیدا
که جرم - کردم از آنجا که عاشقت بودم
اگر که سیب - نشایست - افتدش بر خاک
خدا* بگیر - که جانم - سرای ناپاکیست
شب یلدا
به نام خدا
کاش می شد دوباره می آمدی
باز مرا به میهمانی چشمانت می بردی
آخر امشب ، شب یلدا ست
دلم برای یلدای چشمانت تنگ شده است ...
.....................................................
بیرداها دون ، نولار
منی قوناق ائله گوزلرینده
آخی بو گئجه، چیلله گئجه سیدی
اورگیم یامان داریخیر
گوزلریوین اوزون گئجه لرینه خاطیر
یامان داریخیر.........
(شعر: علی سلیمی)
كجایی سهراب؟
تو كجایی سهراب؟
آب را گل كردند،چشم ها را بستند و چه با دل كردند!
وای سهراب كجایی آخر؟
زخم ها بر دل عاشق كردند،خون به چشمان شقایق كردند..
تو كجایی سهراب؟
... ... كه همین نزدیكی؛ عشق را دار زدند، همه جا سایه ی دیوار زدند..
وای سهراب كجایی كه ببینی حالا، دل خوش مثقالیست!!
دل خوش سیری چند؟!
صبر كن سهراب، قایقت جا دارد ؟؟
شایدها ،ندارد رنگ فردا را
سرابی دیده ام ،اما
نمیدانم چرا بی من ، شبیه سایه می ماند
غلام چاره می گوید ،نوازم ،ساز خوشبختی
ولی افسوس ،شایدها ،ندارد رنگ فردا را
(عادل پیری)
نقطه سر خط
باز نقطه سر خط !
آنچه می اندیشی
غافل از بودن من ،ماندن و رفتن من
همه جا تاریک است ،شمع در دست ،بدنبال تو میگردانم
به تو* می پندارم
(عادل پیری)
خاطرات محرم
به نام خدا
سال هزار و سیصد و قدیم بود یادم میاد تو دهه محرم شب بعد اذان و بعد خوردن غذا پیرن سیام و میپوشیدم میومدم بیرون با دوستام (3تا دوست بودیم ) با هم دیگه میرفتیم دسته شاه حسین گویان انقد خوب بود ، آدم بزرگا شمشیر بر میداشتن ما بچه ها هم میرفتیم و یه شمشیر چوبی پیدا می کردیم و میرفتیم آخر دسته میچسبیدیم بعد وقتی شب عاشورا می شد جلو مسجد رو تا 3-4 شب قشنگ تمیز میکردیم و حسارکشی میکردیم و فرداش همونجا مراسم شبیه خوانی برگزار میشد ما هم مینشستیم و تماشا میکردیم عالمی داشت اونروزا ،همه هیت ها و دسته جات میومدن و دور میزدن و میرفتن ،چه روزایی بود.... از اون موقع خیلی سال میگذره دیگه اونجا مراسم شبیه برگزار نمیشه آخه یه عده اومدن و همه چیز رو به هم زدن....ما هم الان مثلا شدیم آدم بزرگ .......
برای یک فرشته
سکوت ، من و ذهن پر از آشفتگی
دنبال واژه ای برای شعر
شعری برای یک فرشته
اما هیچ نبود!
جز این: ( گمان بردم که تنها نیستی آنروز
اما امروز لعنت بر آن گمان کردم!)
(علی سلیمی)







