دست نوشته ها
تو حواست نیست ولی من حواسم پیش توست هوایت را دارم همیشه برایم تازه است
 
 
سه شنبه 10 اسفند 1389 :: نویسنده : آرتان

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس زهر هجری چشیده‌ام که مپرس

یک اتاق کوچک و من و تنهایی و سوز سردی که از لای پنجره فریاد می کشد ..... تیک تاک ، تیک تاک ... آرام آرام زمان می گذرد به چشم بر هم زدنی و عمر می گذرد . چشم هایت را می بندی به آرامی بدون هیچ نگرانی و دلهره ای و بدون هیچ دلتنگی ، میدانم که درون سینه ات خالی ست ،میدانم.

برایت تنهایی معنایی ندارد آخر تو تنها نیستی ، میدانم .... این من بودم که از اول تنها بودم از همان روزهایی که با تو بودم باز هم تنها بودم ، تو در اندیشه خود بودی و من در اندیشه تو .... از همان ابتدا هم چشمانت فریاد میزدند که خواهی رفت اما این دل ساده من یا به قول تو بی خیال من نخواست باور کند که تو دلت جای دیگری ست و خواهی رفت و تمام حرف هایت بهانه ای بیش نبود تا خودت را قانع کنی تا دیگر دلیلی برای ماندن نداشته باشی .... هیچ وقت نخواستی که باورم کنی .... با این همه شاید رفتنت خواست خدا بود تا بی هیچ ترسی زندگی کنم و لااقل در تنهایی خودم به خودم بیاندیشم نه به تویی که فقط خودت را می دیدی و بس.

گشته‌ام در جهان و آخر کار                     دلبری برگزیده‌ام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درش                   می‌رود آب دیده‌ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش             سخنانی شنیده‌ام که مپرس
سوی من لب چه می‌گزی که مگوی         لب لعلی گزیده‌ام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویش                   رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق                به مقامی رسیده‌ام که مپرس

 





نوع مطلب : یه روزی، 
برچسب ها : درد عشقی کشیده‌ام که مپرس،
لینک های مرتبط :


جمعه 17 دی 1389 :: نویسنده : آرتان

به نام خدا

آرام آرام می گذرد ساعت ها و روزهایم ، هنوز جای خالی تو را حس می کنم ، هنوز شعرهایم بوی تو را میدهد . دست خودم نیست با آنکه می دانم تو نیستی و برای همیشه رفته ای و بی آنکه ذره ای هم در اندیشه من باشی زندگی می کنی ... کاش من هم می توانستم تمام روزهای با تو بودنم را به باد بسپارم و بگویم (( ...ر بابای هرچی ... )) .

کاش می توانستم این دل شکسته که مانده روی دستم و هنوز جای شکستگی ش خوب نشده را دور بیندازم تا دیگر دلی نداشته باشم و راحت بتوانم دلی را بشکنم ولی چه کنم که نمی توانم ... این روز ها و ساعت ها برایم خیلی عذاب آور است و سخت ، هر ثانیه اش یک عمر برایم می گذرد.هر وقت شعری می نویسم باز شعر هایم بوی تو را می دهد و بی اختیار برای تو می نویسم با آنکه بی وفا بودی .هنوز جای خالی تو را احساس می کنم و خاطراتت رهایم نمی کنند ... لحظه ای که خاطراتت سراغم می آیند ذهنم را به چیزهای دیگری مشغول می کنم تا یاد تو نیفتد ولی باز نمی شود .... کاش می شد کاش من هم می توانستم مثل تو باشم آرام و راحت بی هیچ غل و غشی دنیایت را بر سرت ویران کنم ، کاش می توانستم .با آنکه قدرت  ویران کردن دنیایت را دارم ولی دل شکسته ام با آنکه تو شکسته ایش باز هم راضی نمی شود ... ای کاش من هم مثل تو بودم .

با این همه که تنها شدم غمی نیست چون هنوز خدایی دارم که دوستم دارد ...





نوع مطلب :
برچسب ها : کاش من هم دل نداشتم،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 28 آذر 1389 :: نویسنده : آرتان

به نام خدای سادگی ها

بازم یه عمر گذشت بازم دلم گرفت و اومدم که بنویسم از دل تنگم..از روزایی که گذشت با تنهایی و در به دری و خاطراتی که هنوز هم مونده و نمیدونم باید اسمش رو بذارم خاطرات شیرین یا خاطرات آزاردهنده که همیشه پیش رومه!  خاطراتی که وقتی یادم می افته دلم میگیره و بغض گلومو فشار میده و چشمام پر اشک میشه... نمیدانم شاید برای اون هم دردناک باشه ، شاید هم نه و این احتمالش بیشتره که براش اهمیتی نداره و داره با اون یکی طرف هم همون کاری رو میکنه که با من کرد و نقش خودش رو به عنوان یک انسان شرافتمند و راستگو بازی میکنه...(یکی از دوستان گفته بود که من از جنس خاصی بد گویی می کنم و یا که نه باید بگم که نه من حرف دلم رو می نویسم و این قصه ی من که یه قصه تکراریه تو این زمونه ربطی به جنسیت خاصی نداره ممکن از طرف هرکسی باشه) شایدم به قولی زندگی همین باشه یه فریب ساده و کوچک آن هم از دست کسی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمیخواهی.....

درسته زندگی همینه یه فریب ساده و کوچک خیلی کوچک فقط اینکه باور میکنی که اونم دوست داره ولی در حقیقت اینجوری نیست و همه خواب و خیالایی که داشتی همش یه توهم و خواب بود که اولش شیرین بود و حالا که رفته همه تون باورها تبدیل به یه کابوس شده برات که همیشه جلو چشماته .....

کاش باورم میکردی کاش ایمان داشتی که دوستت دارم.کاش میداننستی که (جای خالی چشمانت با هیچ مددادی پر نمی شود) کاش می دانستی.....





نوع مطلب : یه روزی، 
برچسب ها : باز هم دل تنگی،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 4 آذر 1389 :: نویسنده : آرتان

...این روزا نمی دونم چی شده خیلی دلم هواشو کرده خیلی وقتی هم که خوابشو می بینم دیگه بدتر ... یک ماه از روزای رفتنش و تنهایی من گذشت و اون برنگشت ... رفت تا ...با این همه خیلی دلم براش تنگ شده ... خیلی ... تا حالا نشده بود از کسی ناراحت بشم و قلبم درد بکنه ولی با رفتن اون قلبم بدجور درد کرد ... همه میگن اون الان غرق خوشی و من بیخودی خودمو اذیت می کنم ولی با این همه بازم دلم براش تنگ شده به طوری که حتی نمی تونم ازش متنفر باشم ... شاید حق با اطرافیانم باشه که اون الان غرق خوشی خودشه ... آره منم بیخودی ناراحتم ... اما دست خودم نیست چون دوسش داشتم از ته دلم ...





نوع مطلب :
برچسب ها : دلم براش تنگ شده،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1 آذر 1389 :: نویسنده : آرتان
راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
میدونم که دیگه رفتی و برنمی گردی و این یه حقیقته و دیگه چاره ای نیست ، با این که می گفتی دوسم داری و من هم ه حرفت ایمان داشتم ولی از اولش هم می دونستم که نمی مونی ... همیشه تو چشمات یه غربت عجیبی و ترسی رو میدیدم ، شاید بگی چون دیگه نیستی این حرفا رو میگم تا خودم و راحت کنم نه این حقیقتیه که درست 6 سال باهاش زندگی کردم ،نمیدونم چرا همیشه تردید داشتی به بودن با من نمیدونم ... میدونم که دوسم داشتی اما چه فایده وقتی دوست داشتن بی ایمان باشه. تو دوسم داشتی ولی به من ایمان نداشتی نمی خواستی باورم بکنی که من میتونم ، من هستم ... من دوست داشتم اینو به جرات میتونم بگم که شک ندارم که عاشقت بودم و زندگیم همش تو بودی هیچکس جز تو دلم نبود ، همه کسانی که منو میشناختن باور داشتن که من عاشق توام و اما افسوس که تو باورم نکردی وقتی شنیدن که تو رفتی بغض تو گلوشون گیر کرد و چشماشون پر اشک شد ...
وقتی پیش تو بودم همیشه دلم آرامش داشت ... همیشه تو برام یه نشونه از خدا بودی به قولی از تو برای خودم یه بت ساخته بودم و می پرستیدمت .. همیشه از خدا تو رو میخواستم همیشه .... ولی غربت غریب توی چشمات همیشه آزارم میداد ...چشمایی که عاشقشون بودم همیشه ...تو رفتی تمام دنیا رو سرم خراب شد بتی که می پرستیدمش شکست دیگه وجود نداره ... با این همه اون خدایی که همیشه ازش تو رو خواسته بودم هنوز کنارمه و دارمش ... خدایی که دوسم داره و تو عشقشش تردید راه نداره ... خدایی که دوس داره دوسش داشته باشم ... خدایی که تنهاست و تنهام نمیذاره ....
پشیمون نیستم که چرا دوست داشتم چون به خودم ایمان داشتم که عشقم از سرهوس نبود ولی با این همه تو رفتی و شاید با رفتن تو فرصتی شد تا بتونم خدای خودمو بهتر بشناسم و به هر کسی دل مسپارم دلی که تنها به تو سپردم و امانت داری نکردی ....




نوع مطلب :
برچسب ها : میدونستم که میری ..، میدونستم،
لینک های مرتبط :


جمعه 28 آبان 1389 :: نویسنده : آرتان

به نام خدا

دوست دارم اما نمی تونم بخاطر تو موقعیتمو از دست بدم.....

گاهی وقتا به حال خودم افسوس میخورم که چرا من هم چنین کاری نکردم و به خاطر کسی که دوستش داشتم موقعتهایی رو که داشتم از دست دادم ... ولی خوب چیکار کنم دوسش داشتم من که نمی دونستم اینجوری میشه و اینجور جوابمو میده ... با این همه من اینو باور دارم که بر سر قولم بودم  و بخاطرش از موقعتهایی که پیش روم بود به راختی گذشتم ولی اون آخر سر بهم این جوابو داد ... کاش... و این یعنی اسن که عشق و مجبت یعنی کشک یعنی هیچ یعنی همه چیز پول .....





نوع مطلب :
برچسب ها : بخاطر تو، دوست دارم اما نمی تونم بخاطر تو موقعیتمو از دست بدم.....،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 19 آبان 1389 :: نویسنده : آرتان

Sana ben söylemedim mi
Seni benim kadar kimse sevemez diye
Sana ben söylemedim mi ha
Söylemedim mi
Demek ki sen bana hiç inanmamışsın
Demek ki sen bana hiç güvenmemişsin
Oysa ben oysa ben ne çok sevmiştim seni
Gecenin gündüze kavuştuğu an gibi sevmiştim ben seni
Nasıl yanmıştım ben sana hemde nasıl yanmıştım
Vezüv yanardağı benim yanğınlığımın yanında
Sanki zemzem suyuyla yıkanan bir yürek olurdu herhalde
Ve sen gittin gittin ulan gittin
Arkana bile bakmadan gittin

برای مشاهده کامل مطلب روی ادامه مطلب کلیک کنید



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : Seni Benim Kadar Kimse Sevemez،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 18 آبان 1389 :: نویسنده : آرتان

دل من مانده در این تنگ قفس
هی زند مشت بر این سینه ی تنگ
زند و موید و گوید که منم
آن که از دست غمی بس خوشان
(صمد بهرنگی)

....راستش دوستام میگن مطالبی که مینویسم تلخه یه کم ، درسته ولی خوب چیکار کنم دست خودم که نیست وقتی میخوام بنویسم نمتونم غیر از اون چیزی که دلم میخواد بنویسم بازم با این همه سعیمو میکنم که تلخ ننویسم ... کاش این اتفاقات برام نمی افتاد ... چون نمی خواستم کسی رو که دوسش داشتم و ... کسی که مدتها بود همیشه رویاشو می دیدم و باهاش زندگی می کردم از پیشم بره... خوب چیکار میشه کرد اون خودش رفت و منی که دوسش داشتم حتی کم مونده بود به پاش بیفتم ولی خوب خودش نخواست و رفت ... چون می خواست با کسی که پول زیاد داره و ماشین فلان و خونه تو فلان منطقه و ... ازدواج بکنه (به قول داییم پس ائن با پول اون طرف ازدواج کرده نه با خودش) و با این کار تمام دنیا و آرزوهای منو خراب کرد و منو با یه دنیا تنهایی تنها گذاشت ... با این همه بازم زندگی به پایان نرسیده و باز هم زندگی رو خواهم ساخت و به تمام آرزوهام - بجز یکیش که بودن اون بود - می رسم چون قول دادم به خودم... یکی از دوستام گفت انشاالله یکی بهتر از اون بهت میرسه ... گفتم تا این دل داغون بهتر بشه و بخواد به یکی اعتماد بکنه یه کم کار میبره... ولی بازم سعی می کنم خودمو پیدا کنم و به امید خدا و کمکش به جایی میرسم که یه روزی اگه منو بازم دید که حتما میبینه غصه بخوره و به اشتباهش پی ببره که زندگی همش پول نیست شاید یک رکن باشه که در جامعه امروزی به نظر خود من هست ولی محبت و عشق و همدلی بالاتر از پوله با پول خیلی کارا میشه کرد و همیشه میشه بدستش آورد ولی هیچ چیزی جای محبت و همدلی رو نمیده و هیچ وقت با پول نمیشه محبت رو خرید ... و تنها یک چیز میتوانم به او بگویم : یک روز کسی که با او هستی حقیقت را خواهد فهمید آنروز شاید امروز باشد شاید فردا و شاید چندین سال دیگر ... من هم زندگی خواهم کرد بی تو و شرایطی به وجود خواهم آورد تا کسانی که باورم نمی کردند به داشته هایم غبطه بخورند....

((مرگ خیلی آسان می‌تواند به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته
اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می‌شوم، مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری
در زندگی دیگران داشته باشد ...)) (صمد بهرنگی))

 





نوع مطلب : یه روزی، 
برچسب ها : زندگی می کنم حتی بی تو،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 17 آبان 1389 :: نویسنده : آرتان

به نام خدا

برا اونی که رفت و با بار سنگین نبودنش روی دلم  تنهام گذاشت ، اونی که شکست دلمو حتی بدون اینکه نگاهی هم بکنه... و رفت ...

اورگیم داریخاندا
عکسیوی گوتوروب
قویورام اورگیمین اوستون
گوزلریمدن یاش آخا آخا
عکسیوی سینه م اوسته قوجاخلیب
اوز اوزومله دییرم اورگیمه
داریخما...داریخما.. داریخما.....
بیرگون دوران دونر
داریخما....

آره روزگار میگذره ، شاید الان رفتی ولی یه روز یه جایی به همدیگه مرسیم همیشه منتظر اون روز میمونم و همونجور که گفتم و میگم حلالت نمی کنم ... دل من حقش این نبود که بشکنه....

(شعر:علی سلیمی)





نوع مطلب : از همه جا، 
برچسب ها : اورگیم داریخاندا، شعر،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 16 آبان 1389 :: نویسنده : آرتان

به نام خدا

دلم گرفته است...روزگار غریبیست ، روزگاری که دیگر کالایی به اسم صداقت و شرافت نایاب شده و آدمها خوب بلدند دل بشکنند بی هیچ بهانه ی موجهی... پول جایگزین شرافت و صداقت شده است برای بعضی ها پول مهمتر از صداقت و شرافت است... حاضرند بخاطر پول صداقت و شرافت خود را زیر پا بگذارند. با آنها که اینگونه اند می گویم تا به یاد داشته باشند همیشه پول به دست می آید همیشه ولی شرافت و صداقت هیچ وقت به راحتی به دست نمی آید...

روزگار غریبیست ای دل....

دلم می خواست عشقم را نمی كشتند
صدای آرزویم را –كه چون خورشید تابان بود- می دیدند
چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند
گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی كردند
به باد نامرادی ها نمی دادند
به صد یاری نمی خواندند
به صد خواری نمی راندند
چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند
دلم می خواست یكبار دگر او را كنار خویش می دیدم
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم،
دلم یكبار دیگر همچو دیدار نخستین ، پیش پایش دست و پا می زد.
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو می كرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می كرد
دلم می خواست دست عشق –چون روز نخستین- هستی ام را زیرو رو می كرد!





نوع مطلب : شعر، یه روزی، 
برچسب ها : صداقت، شرافت و انسانیت، شعر،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 13 آبان 1389 :: نویسنده : آرتان

به نام او که آفرید

ما کیستیم...؟
از عشق دَم میزنیم وپاکی،
ما عشق،بدوی ترین صفت بشری را،
گم کرده ایم.
پس بی دلیل نیست که در آستینمان،
و در لای کتفمان،همواره خنجریست_ به پنهان......
(نصرت رحمانی)

حرفهای زیادی هست که نگفته در ته دلم مانده است...حرفهایی که برای نگفتن بهتر است.. از او از خودم و از دلی که این وسط به دلیل بیهوده ای شکست...فقط به این دلیل که باغچه کوچک ما سیب نداشت...او می خندد و من هر روز با این دل شکسته و خراب می گردم پی مرحمی...

نمی دونم چرا رسم آدما اینجوریه ... من که دل کسی را نشکسته بودم چرا دلم راشکستند... چرا؟ چرا کسی که دیروز میگفت میمیرم برایت امروز بی هیچ بهانه ای تنهایت می گذارد...چرا؟

شاید هم حق با آنها باشد ، شکستن دل کسی چیز بی اهمیتی است... مهم دل اوناس که خوشن... مهم اینه که وقتی موقعیت مناسبی پیدا کردن برن طرف اون ... مهم نیست که دیروز چی گفتن و امروز دلی رو شکستن... مهم نیست.

کاش می توانستم ازش متنفر باشم... کاش ...ولی نمی توانم ... حرفهایی در گوشه دلم هست که نمی گذارند متنفر باشم حرف هایی که برای نگفتن بهتر است.... 





نوع مطلب : یه روزی، 
برچسب ها : حرفهای نگفته،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 12 آبان 1389 :: نویسنده : آرتان

من زاده پاییزم و پاییزم

زرد چون روزهایش...

آره من متولد فصل پاییزم و مثل همین فصل زرد با همه قشنگیاش منم زرد شدم ، خزان به سراغم آمده است...کسی که خود مرا میشناخت و می دانست که تاب خزان ندارم خود مرا شکست و خزان را بسویم فرستاد...صدای شکستن قلبم را زیر پایش شنیدم...نمی دانم او خود نیز شنید...هنوز هم هر وقت یادم می افته باز هم میگیره دلم...با خودم میگم کاش باغچه کوچک ما هم سیب داشت...کاش...

کاش یکروز دلش بشکند تا بداند که شکستن چه طعمی دارد...کاش...در آن لحظه صدای شکستن دل من هم به گوشش برسد.تا دلش بیشتر به درد آید و بداند که با دل من چه کرد..کاش





نوع مطلب : یه روزی، 
برچسب ها : پاییز،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 9 آبان 1389 :: نویسنده : آرتان

به نام خدا

...قاری ننه گئجه ناغیل دینده ،
کولک قالخیب، قاب -باجانی دوینده،
قورد گئچنین شنگلیسین یینده،
من قاییدیب،بیرده اوشاق اولیدیم!
بیر گل کیمی آچیب ،اوندان سورا سولیدیم!

...آدما وقتی بچه هستن آرزو میکنن تا بزرگ بشن و کارای بزرگارو تقلید می کنن و وقتی که بزرگ می شن دوس دارن که ای کاش بازم بچه بودن... گاهی وقت ها منم آرزو میکنم کاش بزرگ نمی شدم.کاش بزرگ نمی شدم...کاش بچه بودم و تو عالم بچگی خودم سیر میکردم.کاش...خسته شدم از این دنیای مزخرف آدم بزرگا...کاش می تونستم برگردم به اون دوران که بچه بودم و شلوغ...عالم دیگه ای داشت، الان هم که یادم می افته دلم برا اون روزا تنگ میشه...





نوع مطلب : از همه جا، 
برچسب ها : کاش بزرگ نمی شدم،
لینک های مرتبط :


شنبه 8 آبان 1389 :: نویسنده : آرتان

به نام خدا

زندگی می گذرد و می گذرد ...

هر روز بدتر از دیروز ... هر روز سخت تر از دیروز...باز هم آن جلاد دل به یادم افتاد ... کاش می تونستم متنفر باشم ازش..کاش می تونستم نفرینش کنم ولی چه کنم که.....





نوع مطلب : از همه جا، 
برچسب ها : روزگاری که می گذرد،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 4 آبان 1389 :: نویسنده : آرتان

گاهی وقتا دور و برمون یا برا خومون یه اتفاقاتی می افته که راحت و ساده ازش می گذریم... به هیچ وجه بهش فکر نمی کنیم... درسته این حرفی که میزنم شاید تکراری باشه ولی بازم باید گفت.من خودم این روزا این اتفاقاتی که برام پیش اومده شاید برا خیلی ها یه مسئله ساده باشه.. که بعدا فراموش میشه اما برا من خیلی فرق کرد با این اتفاق خیلی ساده فهمیدم که هنوز خودمو کامل نشناختم یا چطوری بگم ایمان و اعتقادم ضعیفه.. به اون حدی که باید خودمو بشناسم نرسیدم به خودم ایمان ندارم... درسته اون رفت ...با رفتنش انگار دنیا رو سرم خراب شد ولی چرا رفت برام جای سئوال بود. اونی که میگفت دوست دارم  پس برای چی رفت؟ آره رفت چون من براش مهم نبودم ، چون عاشق نبود... کسی که عاشق باشه از عشقش نمیگذره... دنبال پول و موقعیت بود نه کسی که دوسش داشته باشه ...احتمالا الان همون رفتاری رو که با من داشت با اون طرف دیگه داره...چون براش مهم نبود  که طرف مقابلش کی میخواد باشه....الان دنبال خوشی خودشه و براش مهم نیست که حال من چطوره...دل منم بیچاره هنوز نتونسته عادت کنه به رفتنش...البته من ایمان دارم که یه روز پشیمون میشه...

با همه این چیز ها رفت و من با خودم درگیر شدم...حالا چند روز گذشته هنوز فکرم مشغوله که چرا به ایمان و اعتقادم شک کردم...میگفتن حتما به صلاحت نبوده اگه خدا می خواست جور میشد ...اما نمیخواستم باور کنم... الان که بعضی چیزا رو باور کردم  مطمئنم که خدا خودش نخواست...و البته اینو هم فهمیدم که باید بشتر خودمو بشناسم.

یکی از دوستام برام یه داستانی گفت خیلی قشنگ بود.داستان ماجرای یه گنجشک بود که  رو یه درخت لونه کرده بود یه روز خدا لونه شو خراب میکنه ، گنجشک کوچولو ناراحت میشه و  ناراضی از دست خدا که خدا چرا لونه منو خراب کردی ..من که جز این لونه جایی نداشتم ..تو که این همه بزرگی ..جا هم به این زیادی..مگه جای تورو تنگ کرده بودم...خدا در جوابش میگه چون دوست داشتم .. گنجشک میگه اگه دوسم داشتی چرا لونه مو خراب کردی ..خدا میگه چون زیر  لونه ت یه مار بود اگه من لونتو خراب نمی کردم و تو اونجا میموندی میومد و تورو میخورد...گنجشک کوچولو آخرش می فهمه که خدا چقدر دوسش داره و مهربونه....

در آخر اینکه اگه بد باشم یا اگه خوب همیشه میگم خدای مهربون عاشقتم

((داستان خدا و گنجشك ... روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.))





نوع مطلب : یه روزی، 
برچسب ها : خدا عاشقتم،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
درباره وبلاگ


گل گوروشک سئوگیلیم
آغیرلاشیب نیسگیلیم
عشقمیزین اوزونه
سن گولومسه،من گولوم

مدیر وبلاگ : علی سلیمی
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :