دست نوشته ها
تو حواست نیست ولی من حواسم پیش توست هوایت را دارم همیشه برایم تازه است
 
 
دوشنبه 1 مهر 1392 :: نویسنده : علی سلیمی

به نام او که عشق را آفرید

گاهی دوست داری بنویسی از کسی که هنوز گاهی خاطراتش میان خلوت خیالت آوار می شود، باز دلت می گیرد و پشت قفسه سینه ات درد آشنایی رو احساس می کنی، هی کلنجار می روی با خودت شاید کمی ذهنت رو مشغول موضوع دیگری کنی اما نمی شود، خاطراتش آنقدر سنگین است که نمی شود کنار زد آنقدر که هنوز ته دلت، دوستش داری ...

گاهی فضای خلوت خیالم پر از هوای تو می شود،سکوت می کنم و چشم هایم بارانی می شود ،دردی آشنا سینه ام را می فشارد، دلم می گیرد، اما باز با همه این ها ته دلم برایت دلتنگ می شود و آهسته با خودم می گویم دوستت دارم ...





نوع مطلب : یه روزی، 
برچسب ها : هوای تو،
لینک های مرتبط :


جمعه 1 مهر 1390 :: نویسنده : علی سلیمی

به نام خدا

دوباره بوی پاییز ، دوباره بوی سالی که گذشت، دوباره خاطره ی بغض های طولانی و شب های سرد پاییز ، دوباره یاد تنهایی و غربت ، روزهای پراز حسرت ....

امشب هم از تون شباس که دوباره با شروع شدنش یاد گذشته ها اومد سراغم ، دوباره دلم گرفته دلم  میخواد یه دل سیر با خودم خلوت کنم ....





نوع مطلب : یه روزی، 
برچسب ها : بوی پاییز،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 17 فروردین 1390 :: نویسنده : علی سلیمی

به نام او که زیبا آفرید

می نویسم برای خودم ... برای کسی که رفت . می نویسم چون چاره ای ندارم جز نوشتن ، می نویسم شاید دردهای دل خسته م کمی آروم بشن . آخه بعضی وقتها خیلی چیزا رو نمیشه به کسی گفت و آروم شد .. حرف هایی که فقط مخصوص خودت و هیچ کس درک نمیکنه که چرا این حرف ها رو میگی ... می نویسم برای کسی که منو تنها گذاشت با سالها تنهایی که روی قلبم سنگینی می کنه ، می نویسم برای کسی که بی هیچچ بهانه ای دلم رو زیر پاش له کرد و فت . شاید یه روزی گذرش اینجا افتاد و نوشته های منو دید با اینکه میدونم هیچ وقت نمیاد چون میدونه که چیکار کرده باهام با دلم . دلی که بخاطرش حاضر بود همه کاری بکنه ولی نخواست ... اما با این همه رفت فقط بخاطر راحتی دل خودش دل منو بخه چند سکه فروخت .. اما کاش می دونست که ذره ای از محبتش رو به سکه ای نمی فروختم . کاش می دونست ...

گذشت آن روزها و بخاطرات پیوست اما هر لحظه که به یادم می افتد انگار همین دیروز بود که دوستش داشتم و تمام احساساتم رو زیر پاش می ریختم ... گاهی وقتها احساس می کنم تمام محبتم رو اسراف کردم اما دلم میگه نه چون دوسش داشتم .

اون رفته و من تنهایی خودم که مثل کوهی رو قلبمه سر میکنم .بعد اون دیگه اون احساسی رو که نسبت به اون داشتم به کسی ندارم ، نمی دونم چرا ولی کسی مثل اون برام نمیشه . میذونم اون رفته و دستش تو دست یکی دیگه س و حتی براش اهمیتی نداره که من زنده ام یا نه ، با همه این ها باز هم گاهی دلم براش تنگ میشه ......





نوع مطلب : یه روزی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 10 اسفند 1389 :: نویسنده : آرتان

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس زهر هجری چشیده‌ام که مپرس

یک اتاق کوچک و من و تنهایی و سوز سردی که از لای پنجره فریاد می کشد ..... تیک تاک ، تیک تاک ... آرام آرام زمان می گذرد به چشم بر هم زدنی و عمر می گذرد . چشم هایت را می بندی به آرامی بدون هیچ نگرانی و دلهره ای و بدون هیچ دلتنگی ، میدانم که درون سینه ات خالی ست ،میدانم.

برایت تنهایی معنایی ندارد آخر تو تنها نیستی ، میدانم .... این من بودم که از اول تنها بودم از همان روزهایی که با تو بودم باز هم تنها بودم ، تو در اندیشه خود بودی و من در اندیشه تو .... از همان ابتدا هم چشمانت فریاد میزدند که خواهی رفت اما این دل ساده من یا به قول تو بی خیال من نخواست باور کند که تو دلت جای دیگری ست و خواهی رفت و تمام حرف هایت بهانه ای بیش نبود تا خودت را قانع کنی تا دیگر دلیلی برای ماندن نداشته باشی .... هیچ وقت نخواستی که باورم کنی .... با این همه شاید رفتنت خواست خدا بود تا بی هیچ ترسی زندگی کنم و لااقل در تنهایی خودم به خودم بیاندیشم نه به تویی که فقط خودت را می دیدی و بس.

گشته‌ام در جهان و آخر کار                     دلبری برگزیده‌ام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درش                   می‌رود آب دیده‌ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش             سخنانی شنیده‌ام که مپرس
سوی من لب چه می‌گزی که مگوی         لب لعلی گزیده‌ام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویش                   رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق                به مقامی رسیده‌ام که مپرس

 





نوع مطلب : یه روزی، 
برچسب ها : درد عشقی کشیده‌ام که مپرس،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 دی 1389 :: نویسنده : علی سلیمی

به نام خدای سادگی ها

برگی روی درخت نمانده ، هیچ صدایی جز سوز سرمایی که از لابلای پنجره سرش را داخل اتاق می آورد نمی آید ثانیه ها به سرعت می گذرند . تمام شد.آخرین لحظه های پاییز و بلندترین شب سال به پایان رسید ، مثل برق و باد گذشت .یک پاییز از عمرمان گذشت.باز هم تنهایی باز هم تنهایی.... سالها به انتظار نشستیم تا روزی برسد که جرعه ای بنوشیم از لحظات ناب زندگی ولی آن زمان که میخواستیم بنوشیم گفتند (نه) و عشقی را که برایش زحمت کشیده بودیم از دستمان گرفتند و به کسی دادند که هیچ نمی دانست و تنها به جرم اینکه عاشق بودیم ... زندگی را از ما گرفتند و عشقمان را به جرعه ای پول فروختند .... فروختند ...

بگشای می فروش به رویم در
روشن بکن چراغ، منم ، کس نیست!
بی تاب از خماری پیشینم
عمر شکیب رفت، بگو بس نیست؟
#
بگشای در ، که آن زن هرجایی
لیلی کسی که هرزگیم آموخت
تن را به بستر دگری انداخت،
در باز کن، که جانم از این غم سوخت

و تنها ماندیم به این سبب که دلمان با  ظاهرمان یکی بود... رسم بی وفایی نمی دانستیم ...

بیا بیا که چو ابر بهار گریه کنیم
به دامن سیاه روزگار گریه کنیم
#
به روز گریه بسی خنده کرده ایم که حال
به جای خنده در این شام تار گریه کنیم
#
گل وفا نشکوفد به روی خاک دلی
بیا که خون جگر پای خار گریه کنیم
#
..........





نوع مطلب : شعر، یه روزی، 
برچسب ها : شب یلدا، شعر، آخرین روز پاییز،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 28 آذر 1389 :: نویسنده : آرتان

به نام خدای سادگی ها

بازم یه عمر گذشت بازم دلم گرفت و اومدم که بنویسم از دل تنگم..از روزایی که گذشت با تنهایی و در به دری و خاطراتی که هنوز هم مونده و نمیدونم باید اسمش رو بذارم خاطرات شیرین یا خاطرات آزاردهنده که همیشه پیش رومه!  خاطراتی که وقتی یادم می افته دلم میگیره و بغض گلومو فشار میده و چشمام پر اشک میشه... نمیدانم شاید برای اون هم دردناک باشه ، شاید هم نه و این احتمالش بیشتره که براش اهمیتی نداره و داره با اون یکی طرف هم همون کاری رو میکنه که با من کرد و نقش خودش رو به عنوان یک انسان شرافتمند و راستگو بازی میکنه...(یکی از دوستان گفته بود که من از جنس خاصی بد گویی می کنم و یا که نه باید بگم که نه من حرف دلم رو می نویسم و این قصه ی من که یه قصه تکراریه تو این زمونه ربطی به جنسیت خاصی نداره ممکن از طرف هرکسی باشه) شایدم به قولی زندگی همین باشه یه فریب ساده و کوچک آن هم از دست کسی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمیخواهی.....

درسته زندگی همینه یه فریب ساده و کوچک خیلی کوچک فقط اینکه باور میکنی که اونم دوست داره ولی در حقیقت اینجوری نیست و همه خواب و خیالایی که داشتی همش یه توهم و خواب بود که اولش شیرین بود و حالا که رفته همه تون باورها تبدیل به یه کابوس شده برات که همیشه جلو چشماته .....

کاش باورم میکردی کاش ایمان داشتی که دوستت دارم.کاش میداننستی که (جای خالی چشمانت با هیچ مددادی پر نمی شود) کاش می دانستی.....





نوع مطلب : یه روزی، 
برچسب ها : باز هم دل تنگی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 25 آبان 1389 :: نویسنده : علی سلیمی

به نام خدا

روز 25 آبان 1364 بود یه روز پاییزی ،چنین روزی بود، من قدم در این دنیا گذاشتم ... زندگی شروع شد با همه خوبی ها و تلخی هایش و گذشت ... روزهایی بود که هنوز هم در حسرت آنروز ها مانده ام که کاش می شد باز هم به آن روز ها برگشت ... ای کاش می شد. افسوس که زمان هیچ کلیدی یا عقربه ای مثل ساعت ندارد که آنرا بکشی عقب تر و در آن روز ها بمانی و دیگر نیایی ، اما نمی شود چون زندگی به مانند یک خیابان یک طرفه است که هرچه پیشتر می روی دیگر راهی برای برگشت نیست و نمی توان به عقب برگشت.

یاد خاطرات گذشته ام افتادم ، خاطراتی که دلم برایشان تنگ شده و هر وقت یاد اون روزها می افتم اشک در چشمانم جمع می شود... کاش بزرگ نمیشدم و قدم در این دنیای هزار رنگ بزرگ تر ها نمی گذاشتم ، دنیایی که پر از رنگ و ریاست ، آدما حاضرن به خاطر چیزی که خودشون می خوان دروغ بگن ، دل دیگری رو بشکنن یا حتی به خاطر امیال بیهوده خود جنگ و جدال راه بیندازند ... کاش بزرگ نمی شدم ... دست خودم نیست دنیای آدم بزرگ ها را دوست ندارم ... چون با دروغ و ریا آمیخته شده ... بچه که بودیم شاید با دوستمون دعوا می کردیم ولی بعد همون به قولی دعوا بازم با هم آشتی بودیم ... تو دنیای بچه ها دروغ یه واژه گمنامه چون دل بچه ها مث آب زلال صافه.

یادش بخیر ....  الان منم جزوی از این دنیای پر از رنگ و ریا شدم و هیچ دری برای فرار نیست باید ماند ... من ماندم و دلی که به دست  کسی که واقعا از ته دل دوستش داشتم  شکسته شد ... هنوزم با گذشت این چند وقت از آن روزها هنوز هم دلم به درد میاد وقتی یادم می افته ... کسی که پول رو به دل من ترجیح داد ... شایدم حق داشت دل که پول و نون و آب نمیشه درسته.... می گفت دوست دارم ولی این دوست داشتن باعث موندن نشد چون طرف مقابل با اینکه از من هم بزرگتر بود و 10 سال فاصله سنی با اون داشت به خاطر پولش منو تنها گذاشت ....

امروز وارد 25 سال از عمرم میشم عمری که روزهای خوشش کمتر بود ... و حال من با اینکه در دنیای آدم بزرگ ها هستم سعی کردم مثل اونا نباشم و نخواهم شد .... امروز برخلاف سال قبل خیلی ها تولدمو بهم تبریک گفتن و این باعث خوشحالیم شد و از یه طرف هم ناراحت شدم بخاطر اینکه بعضی خاطرات به یادم افتاد.... و در آخر خودم هم به خودم تبریک میگم...

:)





نوع مطلب : یه روزی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 18 آبان 1389 :: نویسنده : آرتان

دل من مانده در این تنگ قفس
هی زند مشت بر این سینه ی تنگ
زند و موید و گوید که منم
آن که از دست غمی بس خوشان
(صمد بهرنگی)

....راستش دوستام میگن مطالبی که مینویسم تلخه یه کم ، درسته ولی خوب چیکار کنم دست خودم که نیست وقتی میخوام بنویسم نمتونم غیر از اون چیزی که دلم میخواد بنویسم بازم با این همه سعیمو میکنم که تلخ ننویسم ... کاش این اتفاقات برام نمی افتاد ... چون نمی خواستم کسی رو که دوسش داشتم و ... کسی که مدتها بود همیشه رویاشو می دیدم و باهاش زندگی می کردم از پیشم بره... خوب چیکار میشه کرد اون خودش رفت و منی که دوسش داشتم حتی کم مونده بود به پاش بیفتم ولی خوب خودش نخواست و رفت ... چون می خواست با کسی که پول زیاد داره و ماشین فلان و خونه تو فلان منطقه و ... ازدواج بکنه (به قول داییم پس ائن با پول اون طرف ازدواج کرده نه با خودش) و با این کار تمام دنیا و آرزوهای منو خراب کرد و منو با یه دنیا تنهایی تنها گذاشت ... با این همه بازم زندگی به پایان نرسیده و باز هم زندگی رو خواهم ساخت و به تمام آرزوهام - بجز یکیش که بودن اون بود - می رسم چون قول دادم به خودم... یکی از دوستام گفت انشاالله یکی بهتر از اون بهت میرسه ... گفتم تا این دل داغون بهتر بشه و بخواد به یکی اعتماد بکنه یه کم کار میبره... ولی بازم سعی می کنم خودمو پیدا کنم و به امید خدا و کمکش به جایی میرسم که یه روزی اگه منو بازم دید که حتما میبینه غصه بخوره و به اشتباهش پی ببره که زندگی همش پول نیست شاید یک رکن باشه که در جامعه امروزی به نظر خود من هست ولی محبت و عشق و همدلی بالاتر از پوله با پول خیلی کارا میشه کرد و همیشه میشه بدستش آورد ولی هیچ چیزی جای محبت و همدلی رو نمیده و هیچ وقت با پول نمیشه محبت رو خرید ... و تنها یک چیز میتوانم به او بگویم : یک روز کسی که با او هستی حقیقت را خواهد فهمید آنروز شاید امروز باشد شاید فردا و شاید چندین سال دیگر ... من هم زندگی خواهم کرد بی تو و شرایطی به وجود خواهم آورد تا کسانی که باورم نمی کردند به داشته هایم غبطه بخورند....

((مرگ خیلی آسان می‌تواند به سراغ من بیاید، اما من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته
اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می‌شوم، مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری
در زندگی دیگران داشته باشد ...)) (صمد بهرنگی))

 





نوع مطلب : یه روزی، 
برچسب ها : زندگی می کنم حتی بی تو،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 16 آبان 1389 :: نویسنده : آرتان

به نام خدا

دلم گرفته است...روزگار غریبیست ، روزگاری که دیگر کالایی به اسم صداقت و شرافت نایاب شده و آدمها خوب بلدند دل بشکنند بی هیچ بهانه ی موجهی... پول جایگزین شرافت و صداقت شده است برای بعضی ها پول مهمتر از صداقت و شرافت است... حاضرند بخاطر پول صداقت و شرافت خود را زیر پا بگذارند. با آنها که اینگونه اند می گویم تا به یاد داشته باشند همیشه پول به دست می آید همیشه ولی شرافت و صداقت هیچ وقت به راحتی به دست نمی آید...

روزگار غریبیست ای دل....

دلم می خواست عشقم را نمی كشتند
صدای آرزویم را –كه چون خورشید تابان بود- می دیدند
چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند
گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی كردند
به باد نامرادی ها نمی دادند
به صد یاری نمی خواندند
به صد خواری نمی راندند
چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند
دلم می خواست یكبار دگر او را كنار خویش می دیدم
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم،
دلم یكبار دیگر همچو دیدار نخستین ، پیش پایش دست و پا می زد.
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو می كرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می كرد
دلم می خواست دست عشق –چون روز نخستین- هستی ام را زیرو رو می كرد!





نوع مطلب : شعر، یه روزی، 
برچسب ها : صداقت، شرافت و انسانیت، شعر،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 13 آبان 1389 :: نویسنده : آرتان

به نام او که آفرید

ما کیستیم...؟
از عشق دَم میزنیم وپاکی،
ما عشق،بدوی ترین صفت بشری را،
گم کرده ایم.
پس بی دلیل نیست که در آستینمان،
و در لای کتفمان،همواره خنجریست_ به پنهان......
(نصرت رحمانی)

حرفهای زیادی هست که نگفته در ته دلم مانده است...حرفهایی که برای نگفتن بهتر است.. از او از خودم و از دلی که این وسط به دلیل بیهوده ای شکست...فقط به این دلیل که باغچه کوچک ما سیب نداشت...او می خندد و من هر روز با این دل شکسته و خراب می گردم پی مرحمی...

نمی دونم چرا رسم آدما اینجوریه ... من که دل کسی را نشکسته بودم چرا دلم راشکستند... چرا؟ چرا کسی که دیروز میگفت میمیرم برایت امروز بی هیچ بهانه ای تنهایت می گذارد...چرا؟

شاید هم حق با آنها باشد ، شکستن دل کسی چیز بی اهمیتی است... مهم دل اوناس که خوشن... مهم اینه که وقتی موقعیت مناسبی پیدا کردن برن طرف اون ... مهم نیست که دیروز چی گفتن و امروز دلی رو شکستن... مهم نیست.

کاش می توانستم ازش متنفر باشم... کاش ...ولی نمی توانم ... حرفهایی در گوشه دلم هست که نمی گذارند متنفر باشم حرف هایی که برای نگفتن بهتر است.... 





نوع مطلب : یه روزی، 
برچسب ها : حرفهای نگفته،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 12 آبان 1389 :: نویسنده : آرتان

من زاده پاییزم و پاییزم

زرد چون روزهایش...

آره من متولد فصل پاییزم و مثل همین فصل زرد با همه قشنگیاش منم زرد شدم ، خزان به سراغم آمده است...کسی که خود مرا میشناخت و می دانست که تاب خزان ندارم خود مرا شکست و خزان را بسویم فرستاد...صدای شکستن قلبم را زیر پایش شنیدم...نمی دانم او خود نیز شنید...هنوز هم هر وقت یادم می افته باز هم میگیره دلم...با خودم میگم کاش باغچه کوچک ما هم سیب داشت...کاش...

کاش یکروز دلش بشکند تا بداند که شکستن چه طعمی دارد...کاش...در آن لحظه صدای شکستن دل من هم به گوشش برسد.تا دلش بیشتر به درد آید و بداند که با دل من چه کرد..کاش





نوع مطلب : یه روزی، 
برچسب ها : پاییز،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 4 آبان 1389 :: نویسنده : آرتان

گاهی وقتا دور و برمون یا برا خومون یه اتفاقاتی می افته که راحت و ساده ازش می گذریم... به هیچ وجه بهش فکر نمی کنیم... درسته این حرفی که میزنم شاید تکراری باشه ولی بازم باید گفت.من خودم این روزا این اتفاقاتی که برام پیش اومده شاید برا خیلی ها یه مسئله ساده باشه.. که بعدا فراموش میشه اما برا من خیلی فرق کرد با این اتفاق خیلی ساده فهمیدم که هنوز خودمو کامل نشناختم یا چطوری بگم ایمان و اعتقادم ضعیفه.. به اون حدی که باید خودمو بشناسم نرسیدم به خودم ایمان ندارم... درسته اون رفت ...با رفتنش انگار دنیا رو سرم خراب شد ولی چرا رفت برام جای سئوال بود. اونی که میگفت دوست دارم  پس برای چی رفت؟ آره رفت چون من براش مهم نبودم ، چون عاشق نبود... کسی که عاشق باشه از عشقش نمیگذره... دنبال پول و موقعیت بود نه کسی که دوسش داشته باشه ...احتمالا الان همون رفتاری رو که با من داشت با اون طرف دیگه داره...چون براش مهم نبود  که طرف مقابلش کی میخواد باشه....الان دنبال خوشی خودشه و براش مهم نیست که حال من چطوره...دل منم بیچاره هنوز نتونسته عادت کنه به رفتنش...البته من ایمان دارم که یه روز پشیمون میشه...

با همه این چیز ها رفت و من با خودم درگیر شدم...حالا چند روز گذشته هنوز فکرم مشغوله که چرا به ایمان و اعتقادم شک کردم...میگفتن حتما به صلاحت نبوده اگه خدا می خواست جور میشد ...اما نمیخواستم باور کنم... الان که بعضی چیزا رو باور کردم  مطمئنم که خدا خودش نخواست...و البته اینو هم فهمیدم که باید بشتر خودمو بشناسم.

یکی از دوستام برام یه داستانی گفت خیلی قشنگ بود.داستان ماجرای یه گنجشک بود که  رو یه درخت لونه کرده بود یه روز خدا لونه شو خراب میکنه ، گنجشک کوچولو ناراحت میشه و  ناراضی از دست خدا که خدا چرا لونه منو خراب کردی ..من که جز این لونه جایی نداشتم ..تو که این همه بزرگی ..جا هم به این زیادی..مگه جای تورو تنگ کرده بودم...خدا در جوابش میگه چون دوست داشتم .. گنجشک میگه اگه دوسم داشتی چرا لونه مو خراب کردی ..خدا میگه چون زیر  لونه ت یه مار بود اگه من لونتو خراب نمی کردم و تو اونجا میموندی میومد و تورو میخورد...گنجشک کوچولو آخرش می فهمه که خدا چقدر دوسش داره و مهربونه....

در آخر اینکه اگه بد باشم یا اگه خوب همیشه میگم خدای مهربون عاشقتم

((داستان خدا و گنجشك ... روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.))





نوع مطلب : یه روزی، 
برچسب ها : خدا عاشقتم،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 3 آبان 1389 :: نویسنده : آرتان

تو این زمونه حرف اول رو پول میزنه..درسته شاید خوشبختی نیاره اما بازم حرف اول و میزنه باهاش خیلی کارا میشه کرد.خیلی...راستش یاد یه داستان افتادم که یک شب خوندم ...خیلی جالب بود..تو این داستان پسرکی بود که عاشق یه عروسک بود ولی چون فقیر بودن پول برا خرید اون عروسک و نداشت اما آرزوش بود تا یه روز اونو بخره .... هر موقع از اونجا رد میشد ساعتها بهش نگاه میکرد...بین عروسکا و اسباب بازیا تفنگ هم بود اما پسرک خوشش نمیومد..هر شب تو خواب با اون عروسک خوش بود..اما از بخت بد یه روز یه آدم پولدار اومد و عروسکی رو که پسرک عاشقش بود خرید و برد جلوی چشمای پسرک..پسرک خیلی ناراحت بود و همش گریه میکرد..پسرک تو اون لحظه تنها یه آرزو داشت اونم این بود که کاش اون تفنگ مال اون بود...کاش...

کاش منیم ده اولیدی...کاش..





نوع مطلب : یه روزی، 
برچسب ها : کاش منیم ده اولیدی، کاش،
لینک های مرتبط :


شنبه 1 آبان 1389 :: نویسنده : آرتان

در این بن بست

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم دل ات را می بویند

روزگار غریبست ، نازنین

و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند.عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...

آره روزگار غریبیه ... روزگاریه که آدماش دلشون از سنگه .. دوست ندارن کسی دلشون رو بشکنه ولی عادت دارن به دل شکستن....بعدشم میگن کار دنیا همینه ... دنیا بده ..ولی این درس نیست ..دنیا بد نیست این آدماشن که بد شدن...منی که دلم شکسته از دست دنیا نشکسته از دست کسی شکسته که ....

هر روز که میگذره درد قلبم بیشتر میشه .. باید هر وقت دیدمش تشکر کنم به خاطر این یادگار همیشگیش...قبلنا فک میکردم اگه بره زیاد اذیت نمیشم اما برعکس شده ..وقتی از خواب بیدار  میشم اولین چیزی که یادم می افته رفتن اونه ..انگاری دنیا رو سرم خراب میشه....حال عجیبی پیدا می کنم...





نوع مطلب : یه روزی، 
برچسب ها : روزگار عریبیست،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 29 مهر 1389 :: نویسنده : آرتان

به نام خدای سادگی ها

همدمان یارب کجا رفتند و یاران را چه شد          دشمنی کی غالب آمد ، دوستداران را چه شد

می کشد دل در خراباتم ، خراباتی کجا             می کشد رنج خمارام ، میگساران را چه شد

قحط سال شد عشق و عاشقی از یاد رفت        نعمت وهم شکر آن نعمت گذاران چه شد

.....راستش دیگه نمی خواستم بنویسم در موردش ولی دلم طاقت نیاورد ، خیلی دوس داشتم ازش بپرسم قیمت عشق از نظر اون چقدره ....اون که می گفت دیوونتم، واقعا راست می گفت یا فقط ادای عاشقا رو در می آورد...مگه میشه کسی عاشق باشه و راحت و ساده به بهانه های الکی بگذره از عشقش؟اصلا اگه ثروت از نظرت مهمتره اگه یه وقتی طرف مقابلت ورشکست بشه چیکار میکنی؟تا حالا از خودت پرسیدی؟

میگفت تقصیره تو بود همش که دیر کردی!.... نمیدانم نظر شما خوانندگان عزیز در مورد این مطلب چیه ولی هرکس داستان مرا شنید گفت که او عاشق نبود اگر بود می ماند.....

خیالی نیست که رفت ...دل من هم شکست که شکست ....

((اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست))

 





نوع مطلب : یه روزی، 
برچسب ها : در خلوت خودم، در خلوت، خودم،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ


گل گوروشک سئوگیلیم
آغیرلاشیب نیسگیلیم
عشقمیزین اوزونه
سن گولومسه،من گولوم

مدیر وبلاگ : علی سلیمی
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :