دلگیرم از تمام حرفـــــــــــها
دلگیرم از تمام حرفـــــــــــها !
دلگیـــــــــــرم و پشیمان که به اغیار گفتم
حرفــــــــهایی که برای نگفتن بود
شعرهـــــــــایم کمی تلخ است ، گاهی تفاهمی گل آلود می کند!
دیگر نمی خوانم برای کسی شعرهایم را .
فقط تو بخوان اگر آمدی!
(شعر:علی سلیمی)
برای دختر همسایه
خیلى نزدیكى
تو،دلت و مهربانیت پشت آن چادر گل دار
بوى خوبى می دهد
به وسعت یك آغوش گل سرخ.
وچشمانت
وكودكى كه شیطنت می كند در آن معصومیت
و هر از گاهى به تلنگرى
دلى را خراب می كند!
چقدر بى رحمانه زیباست چشمانت ...
هوای تو
به نام خدا
هنوز هم هستی،
تو ،
لابه لای خاطراتم.
با تو
لحظاتی که تو نمی دانستی و من ...
به هوایت
نفس می کشیدم.
چه هوایی بود ،نفس می کشیدم ، به هوایت
زندگی می کردم.
(خودم)
غیر قابل توصیف
به نام خدای سادگی ها
حال عجیبی دارم
در انتهای بی تو بودن.
حسی غریب و سنگین
روی دلم،پشت گلویم.
حال عجیبی است
و غیر قابل توصیف
حس بی تو بودن.
(سلیمی)
آدمها عوض می شوند
آدمها عوض می شوند
بی صدا
اتفاقات می افتند
روی تنگ کوچک ماهی قرمز!
آب از آب تکان نمیخورد
و کسی خیالش هم نیست
ماهی کوچک جان می دهد!
(علی سلیمی)
هوای تازه
نفس نفس میزند دلم
برای جرعه ای هوای تازه
تا شایدروزنه ای بیابد.
آخر این دنیا
بوی استفراغ می دهد.
(علی سلیمی)
حسرت
در حسرت بوسه های تو
مرا دعوت می کند به بوسه های سردش
سیگار
میان لبهایم
من دیوانه ام!
به نام خدا
به وسعت یک آغوش حس با تو بودن،
همین دیروز بود!
باز هم خواب چشمانت .
باز هم هوای تو
پیچیده در هوای دلم
خاطراتت، جاری
اشک بر گونه های کودک درونم
دفترهایم هنوز بوی بودنت را می دهند
کس دیگری لایق شعرهایم نیست!
تو خود گفتی
آخر من دیوانه ام!
(علی سلیمی)
رنگ سرخی را جست
آسمان را نگریست
رنگ سرخی را جست - اشکهایش جمع شد
ماه هم تنها نیست
یاد مادر افتاد - گرمی آغوشش - همچو شمعی می ماند
باد سردی - در کنج خیابان پیچید
گونه هایش - رنگ سرخی را دید
شب دراز و سرخ یلدا* مبارک
كجایی سهراب؟
تو كجایی سهراب؟
آب را گل كردند،چشم ها را بستند و چه با دل كردند!
وای سهراب كجایی آخر؟
زخم ها بر دل عاشق كردند،خون به چشمان شقایق كردند..
تو كجایی سهراب؟
... ... كه همین نزدیكی؛ عشق را دار زدند، همه جا سایه ی دیوار زدند..
وای سهراب كجایی كه ببینی حالا، دل خوش مثقالیست!!
دل خوش سیری چند؟!
صبر كن سهراب، قایقت جا دارد ؟؟
شایدها ،ندارد رنگ فردا را
سرابی دیده ام ،اما
نمیدانم چرا بی من ، شبیه سایه می ماند
غلام چاره می گوید ،نوازم ،ساز خوشبختی
ولی افسوس ،شایدها ،ندارد رنگ فردا را
(عادل پیری)
برای یک فرشته
سکوت ، من و ذهن پر از آشفتگی
دنبال واژه ای برای شعر
شعری برای یک فرشته
اما هیچ نبود!
جز این: ( گمان بردم که تنها نیستی آنروز
اما امروز لعنت بر آن گمان کردم!)
(علی سلیمی)
من و تو
هیچکس ،با من و از بودن من ،راضی نیست
دوستی ،بازی نیست
تو که خود ،خود نشوی ،از من و از ما چه خبر
تا نباشد هنری ،ساحل و نقاشی ،نیست
(عادل پیری)
بودن بهانه است
بالم هنوز هم ،می ترسد از زمین
.
.
اینجا پرنده ها ،را سنگ میزنند ،وقتی که پر کشید ،از نو کمین کنند
.
.
اینجا صدایمان ،از آرزو تهیست ،رنگی ندیده اند ،این مردمان چنگ
.
.
یا*رب* بگو که این : بودن بهانه است
(عادل پیری )
وسوسه
وسوسه
وقتی
بامیوه رسیده ی لب هایت
پرهیزم را به وسوسه می گیری
من فکر می کنم پدرم حق داشت
که (( میوه ی حرام
همیشه
شیرین تر است ))
(حسین منزوی )







