هوای تو
به نام خدا
هنوز هم هستی،
تو ،
لابه لای خاطراتم.
با تو
لحظاتی که تو نمی دانستی و من ...
به هوایت
نفس می کشیدم.
چه هوایی بود ،نفس می کشیدم ، به هوایت
زندگی می کردم.
(خودم)
هوای تازه
نفس نفس میزند دلم
برای جرعه ای هوای تازه
تا شایدروزنه ای بیابد.
آخر این دنیا
بوی استفراغ می دهد.
(علی سلیمی)
كجایی سهراب؟
تو كجایی سهراب؟
آب را گل كردند،چشم ها را بستند و چه با دل كردند!
وای سهراب كجایی آخر؟
زخم ها بر دل عاشق كردند،خون به چشمان شقایق كردند..
تو كجایی سهراب؟
... ... كه همین نزدیكی؛ عشق را دار زدند، همه جا سایه ی دیوار زدند..
وای سهراب كجایی كه ببینی حالا، دل خوش مثقالیست!!
دل خوش سیری چند؟!
صبر كن سهراب، قایقت جا دارد ؟؟
وسوسه
وسوسه
وقتی
بامیوه رسیده ی لب هایت
پرهیزم را به وسوسه می گیری
من فکر می کنم پدرم حق داشت
که (( میوه ی حرام
همیشه
شیرین تر است ))
(حسین منزوی )
انتخاب من
ای علت قشنگی رویا و خواب من
تنها دلیل گل شدن اضطراب من
ای راه حل ساده ی جبران تشنگی
فواره ی نگاه قشنگ تو آب من
رفتی چه قدر ساده دل آسمان شکست
در عکس مهربان تو در کنج قاب من
باران چه قدر حرف تو را گوش می کند
می بارد آن قدر که نیایی به خواب من
گرچه نگاه عاشق تو هیچ کم نکرد
از اوج دل ندادن تو یا عذاب من
اما دل شکسته ی من باز هم نوشت
صد آفرین به چشم تو و انتخاب من
( مریم حیدرزاده)
دیگر زمان زمانه مجنون نیست
دیگر زمان زمانه مجنون نیست
فرهاد ،
در بیستون مراد نمی جوید؛
زیرا بر آستانه خسرو ،
بی تیشه ای به دست کنون سر سپرده است
در تلخی تداوم و تکرار لحظه ها ،
آن شور عشق
- عشق به شیرین را ،
از یاد برده است
تنهاست گردباد بیابان ،
تنهاست
و آهوان ِ دشت ،
پاکانِ تشنگانِ محبت
چه سالهاست
دیگر سراغ مجنون ،
- آن دلشکسته عاشق محزون رام را -
از باد و از درخت نمی گیرند
زیرا که خاک خیمه ابن سلام را
خادم ترین و عبدترین خادم
مجنون دلشکسته محزون است
در عصر ما
- عصر تضاد عصر شگفتی -
لیلی دلاله محبت مجنون است !!
ای دست من به تیشه توسل جو ،
تا داستان کهنه فرهاد را ،
از خاطرات خفته برانگیزی
ای اشتیاق مرگ
در من طلوع کن
من اختتام قصهمجنون رام را
اعلام میکنم
(حمید مصدق )
شعری زیبا از سید علی صالحی
تو نبودی، باران بود
رو به آسمانِ بلندِ پُر گفتوگو گفت...م:
تو ندیدیش...!؟ -
و چیزی، صدایی...
صدایی شبیهِ صدای آدمی آمد،
گفت:نامش را بگو تا
جستوجو کنیم
نفهمیدم چه شد که باز
یکهو و بیهوا، هوای تو کردم
دیدم دارد ترانهای به یادم میآید
گفتم: شوخی کردم به خدا
میخواستم صورتم از لمسِ لذیذِ باران
فقط خیسِ گریه شود
ورنه کدام چشم
کدام بوسه
کدام گفتوگو ...!؟
من هرگز هیچ میلی
به پنهان کردنِ کلماتِ بیرویا نداشتهام
سید علی صالحی
بزنم یا نزنم؟
غمی غمناک
در این بنبست
در این بنبست
دهانت را میبویند
مبادا که گفته باشی دوستت میدارم.
دلت را میبویند
روزگارِ غریبیست، نازنین
و عشق را
کنارِ تیرکِ راهبند
تازیانه میزنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بُنبستِ کجوپیچِ سرما
آتش را
به سوختبارِ سرود و شعر
فروزان میدارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگارِ غریبیست، نازنین
آن که بر در میکوبد شباهنگام
به کُشتنِ چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند
بر گذرگاهها مستقر
با کُنده و ساتوری خونآلود
روزگارِ غریبیست، نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کبابِ قناری
بر آتشِ سوسن و یاس
روزگارِ غریبیست، نازنین
ابلیسِ پیروزْمست
سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد







