از دیده برون آی
از دیده برون آی
شبی - هم ره ما باش
از هاله جدا - بود جدا - طالب جا باش
بیرون شود آنکس که ندارد - زر و سنبل
سولت به جهاز است و *طب* و شهوت من ها
در گوشه نماز است - ددر گوش - علفزار
از جاده جدا - خواب جدا - ناظر (ها) باش
این نیست
نه آن است و جهت - میل بمان است
از جامه جدا - سود جدا - ناقل جا باش
از سایه رها - شعر رها
سوی خدا باش
رنگ سرخی را جست
آسمان را نگریست
رنگ سرخی را جست - اشکهایش جمع شد
ماه هم تنها نیست
یاد مادر افتاد - گرمی آغوشش - همچو شمعی می ماند
باد سردی - در کنج خیابان پیچید
گونه هایش - رنگ سرخی را دید
شب دراز و سرخ یلدا* مبارک
نقطه سر خط
باز نقطه سر خط !
آنچه می اندیشی
غافل از بودن من ،ماندن و رفتن من
همه جا تاریک است ،شمع در دست ،بدنبال تو میگردانم
به تو* می پندارم
(عادل پیری)
من و تو
هیچکس ،با من و از بودن من ،راضی نیست
دوستی ،بازی نیست
تو که خود ،خود نشوی ،از من و از ما چه خبر
تا نباشد هنری ،ساحل و نقاشی ،نیست
(عادل پیری)
بودن بهانه است
بالم هنوز هم ،می ترسد از زمین
.
.
اینجا پرنده ها ،را سنگ میزنند ،وقتی که پر کشید ،از نو کمین کنند
.
.
اینجا صدایمان ،از آرزو تهیست ،رنگی ندیده اند ،این مردمان چنگ
.
.
یا*رب* بگو که این : بودن بهانه است
(عادل پیری )
رد پایت
رد پایت در دل
سخت خشکیده
ندارد همتا
من صاف ممی کنم
او برق میزند
نو دلان می پرسند: تا به کی همدم شب بانانی ؟
تا بدان جا کهه مرا بانگهند
( عادل پیری )
تو باختى
گر گرچه قلب من،ازدستت شكست
اما هنوز هم رنگش چو سرخى رنگ انار است
نرم است،همچو گل ،روشن همچو شمعى
لیكن تو باختى .
کاش می شد سنگ بود
کاش می شد سنگ بود ،
دست هامان رنگین ،
قلب هامان سنگین،
کی شد از عمق وجود،
یاد جوییم از خدا
دیر شد .
زوری بزن
شیشه ی قلبی شکن
(عادل پیری )







